Monday

تـــــو

احساس می کنم چیزی را جایی جا گذاشته ام اما نمیدانم چه چیز و نمی دانم کجا. شاید هم چیزی را جایی گم کرده باشم...‏

شاید غربت را  در وطنم،‏

شاید دوستانم را در خودشان

و دوستی را در ناباوری،‏

شاید محبت را در آغوش مادرم

و مادرم را در کودکیم

و کودکیم را در گذر سالها،‏

شاید زندگیم را در ذهنم،‏

مرگ را در امید،‏

و امیدم را در حسرت،‏

یا شعرم را در خاطراتم،‏

رویایم را که میدانم در بیداری،‏

شاید عشق را هم همان جا...‏


 پا نوشت:‏


لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را

که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم

که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است



نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت

چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است

تو -باری- اینک از اوج بی نیازی خود

که چون غریبی من مبهم و معمایی است

پناه غربت غمناک دست هایی باش

که دردناک ترین ساقه های تنهایی است


حسین منزوی


1 comments:

kasra said...

beautiful, honest, touching.

♥♥